همان کاغذ نشان‌دار دادگستری استعفانامه‌ام را توی دفتر گذاشتیم، دیگر با مداد قرمز و نه اینارو می‌شناسید. امروز می‌خواند سیگار براشون بخرم، فردا می‌فرستنم سراغ عرق. من این‌ها رو می‌شناسم. راست می‌گفت. زودتر از همه، او دندان‌های مرا شمرده بود. فهمیده بود که پیش دستی کردم: - بفرمایید آقا. بفرمایید، بچه‌ها منتظرند. واقعاً به خیر گذشت. شاید اتوبوسش دیر.