رفتم و توی دفتر و همین تعارفات را پراندم. بله خودش بود. یکی از دُم‌کلفت‌های همسایه‌ی مدرسه را فقط به اعتبار کیابیای پدرش درس نمی‌خواند. دیدم هر کدام را مایل است، قبول کند و صحبت از هجده.